Friday, October 20, 2006

ذکر احوال شیخ محمود نورالدین

با اجازه از نبوی عزیز
آن یوسف به صورت و جمال، آن رستم دستان به هیبت و کمال، آن محمود اهل یقین، آن معروف زمان و زمین. آن نادره دوران، آن آمده از بلاد ارادان، آن مظهر زیبایی و جمال، آن مصدر دانایی و کمال، آن دائم السفر، آن زاینده شر، آن معاند قومپانی توتال و شل، آن فیلسوف آسفالت و تونل، آن مسافر دائمی قم، آن کاشف اورانیوم، آن دهنده اقوال خالی، آن رونده جزیره بالی، آن محفوظ هاله نور، آن صادره از صندوق به زور، آن نوشنده آبلیمو به جای کوکا، آن پوشنده کاپشن فرد اعلا، آن منجی سعیدلو از بیکاری، آن مولد وبا و حصبه و بیماری، آن دارنده باجناق های زیاد، آن صاحب العباد، آن آمده با مینی بوس از بیابان، آن منتخب شورای نگهبان، آن آکل نان و خرما و ماست، آن منکر هولوکاست، آن شیخ با سواد، آن مملکت را داده به باد، شیخنا و وتدنا و مولانا محمود احمدی نژاد، خورنده انواع موز بود، و تالی تلو چی توز بود.
نقل است که چون از مادر بزاد نعره برکشیده همی گفت: اووووه! پس هر کس از حکمای ارادان بود مجتمع شده و در کلمات وی به چند ساعت غور همی کردند. تا حکیمی گفت: طفل گوید که اگر مرا شیر دهید، کاری کنم که در سفره شما هرچه کاسه نهید پر از طلا شود. پس مادرش به سه سال وی را شیر همی داد و هر چه صبر کردند به کاسه شان طلا نیامده کاسه بشکست و سبو ریخت. پس چون به شش سال رسید، نعره برکشیده، همی گفت: اگر مرا به مکتب فرستید، پس کاری کنم که در سفره شما هر کاسه مسین به نقره بدل شود. پس وی را به مکتب نهادند. و از کرامات وی آن بود که هر چه کاسه مسین در خانه بود، غیب شد. پس چون به هجده سال رسید نعره برکشیده، گفت: اگر مرا به دانشگاه بگذارید، کاری همی کنم که سفره خانه تان پر از پول شود و هر که در دانشگاه با من آید گاگول شود. پس پدرش به چند سال آهنگری کرد و او را به دانشگاه بفرستاد و هر چه پول در خانه داشت به کاغذی پاره بدل شد و سفره شان از دعای وی بسوخت. پس چون به پنجاه رسید مردمان را نعره همی زد که اگر مرا حاکم خویش کنید کاری کنم که سفره تان پر از نفت شود. پس حاکمی بشد و کاری همی بکرد که وبا بیامد و بلا بیامد و انفجاری در خلا بیامد و از کرامات وی آن بود که نه نفت بماند و نه سفره و نه مردمان.
چون به سنین صباوت رسید، به طهران آمد و در آمدنش به طهران حکمای مختلف اختلاف همی کردند. شیخ الانبوه، هذا المهدی الچمران، که به عمری بیل به دوش همی داشت، در آمدن شیخنا به طهران همی گفت: « اذهب و اجلس فی بلد الطهران و ینتظر فی الانتخابات» ( ترجمه: وقتی اومد تهران گیر داد که من می خوام رئیس جمهور بشم، هی می پرسید: دفترش کجاست؟ دفترش کجاست؟» و شیخ الباجناقان، ثم زریبافان رضی الله عنه، در آمدنش به طهران بطور حزین آواز همی خواند: « وقتی رسید محمود هنوز نفس داشت، نشسته بود بره هاشو می لیسید.) و شیخ مهدی معروف به ابن الصغیر( مترجم: احتمالا منظور کوچک زاده است) در ذکر ورود شیخ به طهران همی گفت: « اشلونک؟ اذهب محمود بالطهران، سنه نه وار؟ فاک یو» ( ترجمه: چیه؟ اومد طهران دیگه؟ به تو چه عوضی؟ می زنم دهنتو صاف می کنم.)
در کرامات وی یکی نقل است که طی الارض می کرد. شیخنا متکی همی گوید که شیخ اعظم صبح در بلاد کفر موعظتی می نمود و شب در بلاد اسلام بود و وی را محمود طیار همی گفتند. شیخ علی لاریجانی از کرامات وی نقل کرد که چون کفار مروارید مسلمین از ایشان بدزدیدند شیخ به بلاد کفر برفتی و مروارید از آنان به چشم بر هم زدنی بگرفتی و چون به مملکت آمد از آن مروارید ده من کیک زرد پخت و هزار تن فقیر از آن کیک بخوردند و هر کس از آن می خورد از فقر خارج شده غنی همی شد. شیخ حسن روحانی معروف به جمال الدین در وصف کرامات او بگفت: شیخ چنان بود که هر چه به ده سال بافتیم به یک شب پنبه کرد و جز وی هیچ کس چنین نکرده بود. نقل است که چون خواست خرقه حکومت بپوشد و در خرابی ملک بکوشد، بلدیه طهران را همی گفت تا فقرای بلاد را اطعام مساکین کنند، پس به آنان نان و پنیر و خرما دادند و هر کس یک لقمه می خورد تا چند سال سیر بود، شیخ قالیباف نقل همی بکرد که تا ده سال بودجه بلدیه را برای همان نان و پنیر دادیم و این از کرامات شیخ بود که هر معجزتی می نمود صد کرور خرجش می شد. و شیخنا حداد عادل در کرامات وی همی گفت: شیخ چنان بود که زبان عجم را در چهل سال همی بیاموخت.
شیخ زریبافان در وصف وی بگفت که شیخنا چون به اجلاس روسای ملل برفتی از فرط جمال صورت و هیبت هیکل که در وی بود تا به سخن بیامد هاله نوری از وی ساطع شد و چون نطقش گشاده شد هر کس که در آن مکان بود زبانش بسته شد و صد تن از هیبت کلام وی لال شده و پنجاه تن از جمال وی دست خود به دندان گزیدند و تا شیخ به نطق مشغول بود هیچ کس چشم بر هم نزد و تمام این جمال و کمال از جانب خداوند بود. و چون این سخنان نزد شیخ آملی ببردند تا به یک سال به خواب نشد و دائم ورد همی خواند و حیران بود.از شیخ محمود سخنان بسیار نقل است. شیخنا بگفت: « غربی ها از آزادی دو درجه می دن ما 360 درجه، خوب مال ما بزرگتره.» و نقل است که گفت: « من نگفتم که نفت می برم سر سفره مردم، به من چه» و گفت: « اسرائیل که چیزی نیست.» و نقل است که گفت: « حمله شان هم کشکه» و نقل است که گفت: « ترکی حرف می زنم، فارسی حرف می زنم، لری هم حرف می زنم، هر جا هم می رم به من می گن آی لاو یو»
شهرت شیخ چنان بود که مغنیان و نوحه خوانان در فراق وی که دائم السفر بود و وی را « زاد المسافرین» نیز گفتند، شعرها گفته، سخن ها سروده اند. یکی آنکه چون خواست به سفر برود، شیخ القدما، شیخ احمد الجنتی که هنوز سخن می گفت، به دست و پای بلرزید و از فراق وی ناله سر داده و گفت: « ای قشنگ تر از پریا، تنها تو کوچه نری یا، موساد و سیا دزدن، این تحفه رو می دزدن.» و نقل است که بنیامین که نوحه خوان بود، چون در محضر وی حاضر و کمال و جمال وی را بدید زززباننش بببند بیامده، مراثی و نوحه یکسر به کناری نهاده، اما چون در صف عشاق وی درآمده بود، دایم به زبان گفتی:« دنیا دیگه مثل تو نداره، نداره نمی تونه بیاره، دلا همه بی قراره عشقه، اما عشقه که واسه تو بی قراره...» و نقل است که شیخ اندی از شیوخ اطراف لس آنجلس و بصره، چون به یک بار جمال بی مثال وی بدید، چنان شیفته راه رفتن و طرز حرکات وی شد که فرمود:« خوشگلها باید برقصن» و نقل است که شیخ منصور از مغنیان معروف که موی و گیس رها کرده و به چند سال در بیابان آواره بود، در وصف وی گفته است« دیوونه، دیوونه، دیوونه شو دیوونه، دنیا و قیل و قالش، همه رو بی خیالش.» و گویند که شیخنا محمود چون این وصف شنید سر به بیابان بنهاد و بطور چند ماه در بیابان های اطراف قم بیتوته کرده و روزی یک دانه خرما می خورد تا غولی در آنجا ظاهر شد و چون غول شیخنا بدید از ترس بگریخت. و شیخنا رضی الله عنه، به سیصد سال عمر بکرد، از آن رو که 240 سال عزرائیل به دنبال وی سفر کرد و هر جا که رفت شیخنا از آنجا رفته بود. و چون خواست بمیرد آسمان سیاه شد و زمین بلرزید و مرغان جمع شده آواز همی خواندند که انرژی هسته ای حق مسلم ماست.

Monday, September 11, 2006

کاریکاتوری که باعث توقیف روزنامه شرق شد--خری با هاله ای از نور

البته ظاهرا منظورش نحوه سیاست خارجی و برخورد با طرف اروپایی بوده ولی حالا چرا خر و اون هم با هاله ای از نور ......من که متوجه نشدم
شما چطور؟
اصلا توی مهره های شطرنج مگه خر هم داریم؟

ای کاش من هم فرزند شهید بودم

Friday, September 08, 2006

Thursday, September 07, 2006


در راستای تائید نامه فاطمه رجبی همسر الهام سخنگوی دولت که در حال تبدیل شدن به یک شخصیت جهانی است و قرار است خواندن نامه هایش برای افراد زیر 18 سال ممنوع شود، روح مرحوم حسین رمضون یخی در پیامی که از بهشت ارسال کرد، حمایت قاطع خود و طیب حاج رضایی و سایر لات و لوت های مملکت را از خواهر فاطمه رجبی اعلام کرد. متن نامه ای که به دست ما رسیده است بشرح زیر است
.
نامه مرحوم حسین رمضون یخی به آبجی فاطی رجبی

آبجی به گوشمون رسیده که خیلی گرت و خاک کردی. ای ول! مرامتو شکر. تو هر هزار تا زن یکی شیرزن می شه، تو هر یک شهر یکی شمسی پهلوون می شه، تو هر ملت یکی مهوش، ولی دستت درست که از همه اونها سری. اینجا وسط لنگ بهشت نشستیم و نامه های تو رو حاجی طیب با صدای نکره اش می خونه و شعبون خان که تازه رسیده برات ای ول می رفسه و اصغر سالار و حسین اختر برات سوت می کشن. آبجی خیلی کارت درسته. برو که هرچی بچه ناف جوادیه و مفت آباد و آب سرداره هواخواه تو و مرامتن.
آبجی فاطی!درسته که قاط سنگین زدی و دهنه نطق رو کشیدی و افتادی تو کفی و داری دنده چهار صد و چهل تا می ری ، ولی گفته باشم واسه هر کی قاطی هستی واسه ما آبجی فاطی هستی. بالاخره زنی گفتن، مردی گفتن. شوهرت که عکسش رویت شد، از اونهایی یه که اگه تمرین کنه صداش خوب می شه، اما گمونم اگه جیره دولتی شو قطع کنن ایکی ثانیه باهاس بره شابدولظیم کاسه گدایی دست بگیره، پس تو این مرام رو از کجا کاسب شدی؟ بعیده پدر یا پدر بزرگت از بغل مغل بازار سبزی فروشا رد نشده باشن، باهاس آمارتو از حسین اختر دریابم که ننه خدابیامرزش کپی سند هر خلاف سنگینی توک زبونش بود
.
آبجی فاطی!حالا که نامه تو خوندم و ارادتی خذمت ما حاصل شده، برات چند تا چیز رو باهاس حالی کنم که فردا گفتنی نگی می خواستیم بریم دعوا کسی نگفت تیزی تو جیب بغل بذار و واسه همین رفتیم بزنیم، نشد خوردیم. اینهایی که می گم روزی پنج دفعه بعد از سلام و صلوات نماز با خودت بگو که یادت نره
.
اولندش که ای ول که زدی حال این ممد سوسول رو اخذ کردی. آخه این که آخوند نیست، آخوند باهاس مرام باز باشه و غیرت داشته باشه، نه این که هر بچه سوسولی و هر جی جی خانومی بریزه زیر دست و پای ملت و مملکت بشه مملکت ادا و اصول. تا نمرده بودیم آخوند این جوری ندیده بودیم. آخوند باهاس غیرت داشته باشه، باهاس حواسش به ناموس ملت باشه. باهاس اگه دید یکی داره تو خیابون با نشمه اش می ره، ایکی ثانیه چنان بزنتش که یکی از کف گرگی بخوره، یکی از دیفال. پس اینو داشته باش
.
دویمندش که آمریکایی جماعت و انگلیسی جماعت که نمی آن توی مملکت ما ان خیرات کنن، گربه که برای رضای خدا موش نمی گیره، می آن که ناموس و غیرت ملت رو از بین ببرن و یه کاری کنن که نه مردی مثل طیب و شعبون پیدا شه، نه شیرزنی مثل مهوش، حالا به قر و اطفار مهوش نگاه نکن که می گفت اینور دلم و اون ور دلم، اینا همه اش تیارت بود، همون آبجی مهوش که به عمرش یه بار سبیلش رو بند ننداخت، شصت تا یتیم رو فرساد دانشگاه و خرج شون رو داد که پاشون به شهرنو وانشه. تازه این کارها رو تو سنه هزار و سیصد و درشکه می کرد که مثل حالا دکتر مهندسا تو جوب نریخته بودن. آمریکا و انگلیس می خوان بیان تا غیرتو قورت بدیم و بشیم یک مشت هرهری مذهب. حالا هم که این ممد چاخان رفته ینگه دنیا باهاس بهش بگی هری! راه بازه جاده درازه، بفرما بغل دست دکتر مهندسا عکس بگیر و بشو تفصیلات روزنومه، اینجا مملکت بی غیرتی و بی ناموسی نیست. باز هم خدائیش این محمود جذبه خیلی همت کرده و نذاشته آب از گلوی اجنبی بره پائین. از قول ما بهش بگو اگه دوزار خرج هیکلش بکنه، هیچی کم از این سلاطین دنیا نداره. البته مرد اونه که وقتی می گه یا علی و می زنه به زانوش که از زیمین پاشه، گرد و خاک شلوارش بلند شه، ولی ظواهر هم مثل بواطن مهمه. از قول ما به این محمود جذبه بگو: بابا جاذبه، تو که ما رو جذب کردی
!
سومندش توی نومه ات نوشته بودی که به شوما گفتن خشونت طلب و بی نزاکت و پرخاشگر. ای ول که اینا رو گفتن. اینها رو تو هر بازاری یه میلیون می خرن. تازه اینها که چیزی نیست، زمون اون خدابیامرز بی دین کلونتری به ما بسته بود که ما شرور هستیم و شهر رو به هم می ریزیم. آبجی اونایی که بهت می گن خشونت طلب، مطمئنا تو عمرشون یه بار هم یه تیزی تو صورت هیشکی نزدن و یه کله وسط پیشونی هیشکی نزدن. اینو داشته باش که تو دعوا اگه نزنی خوردی. بعدش هرچی می خوان بگن. من عمرا واسه هر مردی که یه خط تیزی تو صورتش هست سند می زارم. آبجی! غصه نخوری که بهت گفتن خشونت طلب، به زهرا خانوم هم می گفتن، به فاطمه اره هم می گفتن، واسه اینکه فاطمه اره ایکی ثانیه چادرشو می بست به کمرش و یه تنه یه شهر رو زیر و رو می کرد
.
چهارمندش یه هوا ازت دلخورم. تو که مرامت مرام پهلوونی یه واسه چی دودره بازی درآوردی و زیر و رو می کشی؟ توی نومه ات دیدم دو سه بار به مافیا و جاهلان بد و بیراه گفتی. تو به جاهل جماعت چی کار داری؟ جاهل اگر نباشه که مملکت جیک ثانیه می افته دسته سوسول و توده ای و مصدقی و هر هوشنگ خانی از چس بولاق تپه می آد و ادعای پادشاهی می کنه. ثانیا مافیا رو چی کار داری؟ ما اینجا تو برزخ با خیلی از مافیایی های رم و سیسیل هم سفره بودیم، اون ها هم مثل خودم و خودت لات هستند منتهی اش ایتالیایی هستند و اتفاقا مثل محمود جذبه آدمهای خونواده داری هستند و هر جا هم که می رن فقط دوماد و باجناق و داداش خودشون رو می ذارن سرکار. مثل آقام دون کورلئونه که از جاهل های ناف نیویورک بود و اصلش سیسیلی
.
پنجمندش حالا که چپ اوستات قرصه و قدرت رو دستش گرفته و بد جهودی هم هست که اگر چهل درجه تب داشته باشه دو درجه اش رو به دیگران نمی ده، محکم وایسا و بزن دهن این بچه سوسولها رو آسفالت کن. یکی از بچه هیاتی ها که همین تازگی ریق رحمت رو سر کشیده بود و از تهرون اومده بود، می گفت پسرها همه شون شدن آناناس مالافاین و دخترا همه شون انار آب لمبو. حسن خوبی محمود جذبه اینه که بی خیال همه چی شده و هر چی هم که ضایع می کنه جیک ثانیه خاک می ده روش. خاله اش با آقا جوشه و رخت و لباس بچه سوسولها رو نمی پوشه. حالا که افتاده تو خلاف و داره چهارنعل می ره وسط شیکم دنیا بهش بگو واسه هرکی سازمخالف می زنه یه دهن بند برفسه که دیگه حکایت مصدق السلطنه و آقام کاشانی نشه که بگی خیالی نیست و فردا گفتنی خیطی بالا بیاری و بیفته به حال و روزی که واسطه برفسی که رضایت شاکی تو بگیری. این شیرین عبادی و اکبر گنجی و اره و عوره شمسی کوره رو جمع کنین و دستبند کون بند بکنین ببرین که حکایت چراغونی اون سال نشه، اینو سربسته گفتم که علنی نشه، من دانم و خودت
.
ششمندش این اسلام آمریکایی رو باهاس دهنش رو آسفالت کنی. به محمود جذبه بگو به آمریکایی جماعت بگه اگه خیلی دوست داری با ما بپری باهاس قبول کنی که ما بمب اتم داشته باشیم. اصلا کوتاه نیاین، اینا الآن آب روغن قاطی کردن و وجودش رو ندارن که لشگرکشی کنن به مملکت ما. حالا هم که دست طرف زیر سنگه باهاس تا می خوره بزنی که بعدا نتونه از جاش بلند شه، اگه این کار رو بکنی هرچی لات و لوت توی دنیاست می شه طرفدار ایران، همین حالاش هم لات و لوت های پاریس دارن عکس محمود جذبه رو تاتو می کنن رو همه جاشون. با اینها مذاکره و جر و بحث هم نباس کرد، این آمریکایی های بی مرام و اون انگلیسی های بدتر از آمریکایی اگر باهاشون دست بدی بعدا باهاس انگشتاتو بشمری کم نشده باشه. واسه همین به محمود جذبه بگو دمت غیژ که دوسر حاکمی، اگه بری تو دعوا بردی، اگه طرف کوتاه بیاد هم بردی. فقط حواست باشه که جلوی اسلام آمریکایی رو بگیری، اسلام فقط یکی یه اونم همونی یه که آقام علی و آقام ابوالفضل فرمود
.
هفتمندش اینکه حال کردیم وقتی گفتی آمریکایی ها آدم کش هستند. آبجی باهاس دهنت رو پر از طلا کرد. شعبون خان هم گفت که این آمریکایی های خارفلان چقدر حال ایرونی های بامعرفت رو بخاطر یه خلاف کوچیک می گرفتن و همه شون رو مجبور می کردن که انگلیسی بلغور کنن. ده عوضی تو غلط می کنی حال ایرونی ها رو می گیری. حالا اگر دانشگاهی ها که مایه شو ندارن علیه ممد سوسول کاری نکردن لات و لوت های مملکت که مخلص آقام احمدی نژاد هستند باهاس علیه آمریکا و خاتمی تظاهرات کنن و وقتی خاتمی اومد ایران باهاس خلع لباسش کنن و حال شو بگیرن. از همین جا خدمت آقایون لاتها و برادران لباس شخصی که از خودمون هستند عرض شود که ریلیفه، هماهنگش کن.آخرندش عرض شود که آبجی فاطی دست مریزاد، خوب زدی به قالپاق خاتمی. نشون دادی که سالاد نیستی، سالاری، اگر چه آخرش هرچی بشه و واسه هر کی قاطی باشی، واسه ما آبجی فاطی هستی. ضمنا یه چیزی رو می خواستم به اهالی محل بگم که اگه توی نامه ما واسه آبجی فاطی از این حرف های بچه تهرونی های امروزی هست تعجب نکنین، ما اینجا همه مون تو کار اینترنت هستیم و هر چی تهرون آپ دیت می شه ما اینجا دانلود می کنیم، تا چش هر کی نمی تونه ببینه کورشه. زت زیاد
روح مرحوم حسین رمضون یخی

Saturday, September 02, 2006

دفاعیه



آقا سلام
وقتتون به خیر و شادی
آقا میخواستم داستان مظلومیت یه هموطن رو واسه شما نقل کنم
دیدم ماشاالله خودش زبون داشته و گفته
منم از سر گشادی فقط کپی پیست کردم اینجا
احتمالا این جواب حرفایی هستش که اوس پیمان بهش گفته
عکس بالا رو هم همون اوس پیمان بد ذات گذاشته بود تو وبلاگش
حرفای اوس پیمان رو دیگه نمیارم
خودتون برید بخونید
و اما اصل دفاعیه آقا هلالی
در پي پخش و انتشار گسترده تصاويري از عبدالرضا هلالي در تهران و شهرستان‌ها، وي دريادداشتي كه براي «بازتاب» ارسال كرده، توضيحاتي ارائه داد. وي در خصوص انتشار تصاوير مذکور، اظهار داشت: فيلم را برادر همسرم با استفاده از تلفن همراه خود گرفت و زماني که گوشي خود را براي تعمير داده بود، متاسفانه يکي از کارکنان تعميرگاه اقدام به سرقت فيلم خصوصي خانوادگي و پخش آن کرده است.در بخشي از يادداشت هلالي آمده است:امروزه لجن‌پراكني عليه اينجانب، «رضا هلالي» براي عده‌اي نابخرد و غفلت‌زده، چنان موضوعيت و اهميتي يافته است كه هر روز يا خالق يا مشتري جديدترين اخبار كذب، آلوده و موهن در مورد حقير هستند و چنان در اين طريق پا به ركابند كه «فرصت فكر» از مستمعين بي‌رنگ و رياي محافل گرفته مي‌شود... فاجعه آنجاست كه هرزه‌باف‌هاي شارلاتان بي‌تقوا و دودوزه‌باز‌هاي هفت‌خط بي‌مرام و اپوزيسيون‌هاي ضد ولايت مجهول‌الهويه و هزاررنگ‌هاي ظاهرالصلاح سالوس و محتسب‌هاي مدرن شكمباره و تردامن، همه و همه دست به دست هم داده‌اند تا ديگر نغمه روح‌بخش روضه‌هاي سيدالشهدا(ع) به گوش جوانان شيفته نرسد... (عجيب نيست! چراكه دشمني با آل‌الله و مواليان آل‌الله، ساخته و پرداخته نطفه مال حرام است) كار به جايي رسيده است كه اگر بدانند «فلاني» خائن مخنث و بي‌رگ است و يا منافق مرتد و سيب‌زميني بي‌اعتقاد است، در امنيت كامل به سر خواهد برد، اما كافيست كه «شيطانكي» بفهمد كه «تو» دوستدار آل بيت رسول‌اللهي... ديگر فاتحه امنيت و رفاه و آزادي و... را بايد خواند!! (عجيب نيست! چرا كه شيطان سوگند خورده است كه دست از سر مواليان آل‌الله برندارد). كار به جايي رسيده است كه اين بي‌مرام‌هاي نامرد، براي خاموش كردن چراغ محبت آل‌الله، به بي‌آبرو كردن نواميس و انتشار اكاذيب و پخش تصاوير خانوادگي (در تيراژهاي فراوان) و شايعه‌پراكني‌هاي عجيب و غريب و... مي‌پردازند. (عجيب نيست! چراكه مظلوميت و غربت در ذات شيعگي است)چه بسيار حماقت‌هايي كه عده‌اي مي‌كنند تا احمق شمرده نشوند! بنگريد كه در مواجهه با اين تخريب‌ها و ترور شخصيت‌ها، مخاطب‌ها چگونه موضعي مي‌گيرند. عده‌اي علي‌الاصول، نقش اين رسوايي‌ها را به ديوار مي‌كوبند و از ريشه، منكر وجود هرگونه پليدي مي‌شوند... (كه به پاي اعتمادشان، بوسه مي‌زنم) و عده‌اي به جستجوي حق برمي‌خيزند و اگر حق را هر جا يافتند، خاشعند... (من طلبني بالحق وجدني) و اما عده‌اي ديگر... و اما، زخم زبان... و اما غيبت، تهمت... و اما...همه آناني كه در جريان فتنه‌سازي‌هاي اين بي‌هنران هستند، مي‌دانند كه خاصيت اصلي و اوليه و نهايي اين حاشيه‌سازي‌ها، بيهودگي است. هياهو براي هيچ! هدف بطلان‌سرايي اين شيطانك‌هاي موجه و غيرموجه سوءاستفاده از جهل و بي‌خبري عوام‌الناس است و مادر اين كينه‌ورزي‌ها اغلب حسد است و عجب!...اميدوارم آنان كه حتي پرده‌دري‌ها را به نهايت رسانده‌اند و به اينجانب (به عنوان يك شهروند و نه يك نوكر آستان اميرالمؤمنين) و به همسر شرعي و قانوني اينجانب نيز رحم نكرده‌اند، جواب روشني از جانب آل‌الله بگيرند كه به غير از اهل بيت، پناهي ندارم و به غير از خداي آل‌الله، منتقمي نمي‌بينم. فاغث يا غياث المستغيثين
!...
متن کامل اين نوشته را اينجا بخوانيد

Thursday, August 31, 2006

مستی و راستی

درود!
یه روز صبح زود ما از خواب بیدار شدیم و یه یارویی رو دیدیم که خِر مبارکمان رو چسپیده و میکشه که: یاالله پاشو! بعد از یه تریپ حسابی آب دهن قورت دادن جرعت کردیم ازش بپرسیم: قربون قد رعنات برم کجا و واسه چی؟ اصلاً من الله نیستم و عبدالله هستم، تازه اسمم هم حمیده. میخای کارت بیمه ام رو بهت نشون بدم؟ انگار این سوال و دفاعیه نبود و فحش خار مادر بود که ما نثار این قرمساق کون نشسته کردیم. همچین توپید که احساس کردم باید یه تریپ دستشویی برم و شلوارم رو عوض کنم که یهو متوجه شدم اصلاً اینجا نه خونه ی خودمونه و نه خونه ی خالم، اصلاً یه جای دیگه بود و دسشویی مستشویی هم دور و اطراف ما وجود نداشت بناءً داد و قال راه انداختیم که: آهای مردک! اینجا کجاست؟ من....تو کی هستی؟ من اینجا چی کار می کنم؟
مردک هم بعد به ما چشم غره رفت و توپید: مردک خودتی، باباته...جد و آبادته! البته همه ی اینایی که گفت رو خودم بهتر میدونستم، اما نمی دونستم طرف نامردک هست و امکان داره بیوسکسوال یا همون خواجه ی خودمون باشه.
به هرحال خواننده یی که شما باشی این مردک نامردک به حضورمون عرض فرمودند که اینجا خیابونه و از قرار معلوم بنده هم بی خانمان هستم که دم در پارکینگ این یارو خوابیدم. ما هم حالا نخند کی بخند، همچین کرکر زدیم زیر خنده که طرف مات و مبهوت مانده به ما نگریست و ترسید مبادا روانی باشیم بزنیم جد و آبادش رو جلو چشش از تو قبر در آریم و دستة بکنیم، طرف هم دست به خایـ.....باز هم از اشتباه تایپی عذر میخواهیم.... دست به عمل شد و قبل از اینکه ما دهن مبارکمان را ببندیم و مثل آدم حسابی براش توضیح بدیم که نه بالام جان ما بی خانمان نیستیم و فقط دیشب مست کرده سر از اینجا در آوردیم همچین خوابوند در گوشمون و فوراً دستان مبارکمان را از پشت پیچید که نه تنها ستاره های آسمون دور سرمون شروع به چرخش کردند بلکه خورشید هم مبدل به قمر گشت و دور سر مبارکمان چرخید و ما شدیم خورشید و خورشید قمر و .....غیره.
چشمان مبارکمان را که باز نمودیم فرشته یی زمینی با چشمانی به رنگ ان و عسل بسویمان چشم غره می رفت و انگار اصلاً انتظار نداشت موجودی شبیه بنده ی حقیر هم تو این دنیای فانی وجود داره. خواستیم بلند شیم و عرض ارادتی بکنیم و در صورت امکان دست و صورت مبارک ایشان را نیز ببوسیم که چیزی مانع بلند شدنمان گردید و احساس کردیم قله ی دماوند را با آتش فشان و تمام کوهنوردانش آوردن گذاشتن رو سینه ی پشمینه ی ما و تازه متوجه گردیدیم که نه داداش این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست و درست حسابی بستنت به تخت تا جُم نخوری و یاد روزی افتادیم که مش صفر دلاک با تیغ بی صاحابش که اللهی تو شیکمش فرو بره به جان دودول مبارکمان افتاد و بابام هم همچین ما رو محکم گرفت که حتی نتونستیم لگد کوچولویی هم حواله ی فک مش صفر کنیم. اون موقع هم همین احساس دلتنگی بهم دست داده بود و دلم میخواست بال بکشم، پرواز کنم و از همون بالا رو سر کسی که منو بسته برینم.
از نظر این جماعت آدم ندیده ما با تمام عقل، شعور و فراستی که داریم دیوانه ی خطرناکی شناخته شدیم و باید تحت دوا درمون قرار می گرفتیم که گرفتیم و بعد از یک دوره ی شش ماهه ی خودشناسی و خداشناسی به خود رسیدیم و اگه قرص هایی که میدادند رو قورت میدادم مطمئناً به خدا هم میرسیدم.
الان دیگه کاملاً هوشیار شدم و موقعی که مست می کنم بجای خوابیدم دم در پارکینگ مردم و پنچر شدن، میرم قشنگ رو یکی از نیمکت های نزدیکترین پارک ممکن میخوابم و منت ناکس نمی کشم. فرداش هم شاد و شنگول بلند میشم میام خونه و به بابام میگم دیشب رفته بودم مسجد عربا نماز تراویح بخونم و برای شادی ارواح ؟؟؟؟؟ راه اسلام و ؟؟؟؟؟؟؟؟، آن ؟؟؟؟ سفر کرده به شهر غریب بی نشونی، دعا کنم.
لنگ نوشت: یادداشت بالا اصلاً و ابداً به هیچ کدام از اشخاص حقیقی و حقوقی ربطی نداشته تمام شخصیت های داستان به استثناء بابام، خودم، ؟؟؟؟؟ راه اسلام و ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ انقلاب (ق ب ت ک ش) ساخته ی ذهن نابالغ نویسنده می باشد. لطفاً در صورتیکه با هرکدام از شخصیت های داستان شباهت اسمی، قیافه یی (یا همان ظاهری خودمون) و یا سنی دارید فحش ندهید و مثل یک انسان متمدن و یک ایرانی اصیل صورتتان را با سیلی سرخ نگهدارید و تحمل کنید تا خداوند عالم به دعای بنده ی گنهکاری چون من در ماه مبارکی چون شعبان و در روز مبارکتری چون سه شنبه خانه ای از جنس مرمر یشمی در طبقه ی فوقانی، ضلع شمالی بهشت جنوبی برای شما سفارش بدهند تا قبل از پیوستن شما به رضای حق آماده ی رهایش گردد. در ضمن قابل یادآوریست که بنده در دعای خویش ذکر فرموده ام که از حوریان بهشت حوری ای به شما بدهند که هفتادو پنج فرسنگ درازا داشته باشد تا برای گاییدنش دو ساعت ، برای مالاندن پستانش سه ساعت و نیم و چهار و نیم ساعت برای بوسیدن لبانش عزیمت نمایید.
فعلاً و حاضراً....گربان سنه!

Saturday, August 26, 2006

چگونه با پیکان قراضه مخ بزنیم؟

سلام اوس پیمان گل
خوبی؟
میخواستم در مورد مطلب جدیدت بنویسم
ولی بعدش ترجیح دادم بزنم به بیعاری
پس اینم بی خیالش
فرض کنيد داريد توي خيابون رانندگي ميکنيد.يه دفعه چشمتون ميفته به يه ماشين خوشگل
پرايد(البته همتون ميدونيد که پرايد 2 زار نمي ارزه اما چون معمولاً بهترين وسيله انتقال هلو هاي سطح شهر مي باشد بنا براين ما بش ميگيم ماشين خوشگل) خوب حالا يه کم اون قوه تخيل رو بيشتر به کار بندازيد و فکر کنيد که توي اون ماشين دو تا هلوي رسيده وآبدار نشستند و دارن غش غش مي گن و مي خندن!اگه يه کم ديگه هم فکر کنيد مي فهميد که در اون لحظه شما آرزو مکنيد که کاشکي يکي از اين هلو ها بغل شما باشه.باز هم فرض ميکنيم شما پشت فرمان يک پيکان سبز رنگ مدل 45 هستيد به آينه اش هم يک عدد سی دی آويزونه و پشت شيشه عقب هم نوشتند "لطفاً مرا بشوييد" خوب عکس العمل شما چيه در اون حالت؟ مسلمه ديگه به طرز عجيبي به شانس خودتون لعنت مي فرستيد، اما خوب نگران نباشيد من راهي بتون ياد ميدم که حتي با يه پيکان قراضه هم بتونين مخ
جيگرترين دختراي تهران و يا ايران رو بزنيد
در مرحله اول چند تا نکته رو به خاطر بسپاريد:
1-
اولاً هر جا که ديديد تعدادي دختر دارن از خنده غش و ضعف ميرن بدونيد که کارشون فقط براي تظاهر و جلب توجهه چون: بر عکس ما پسرا هيچ دختري نيست که براي يه دختر ديگه اونقد جذاب و شيرين سخن باشه که طرفشو به غش و ضعف بندازه .در ضمن ما پسرا چون خيلي شورشو در اورديم ديگه حتي بابا ننه هم رو هم مسخره ميکنيم و مي خنديم اما دخترا اين جوري نيستن و هيچ وقت هيچ دختري نتونسته يه دختر ديگه رو از ته دل بخندونه! آخرين دختري که تونست يه دختر ديگه رو بخندونه وقتي بود که پدربزرگ پدر جد من رفت واسه زنش هوو اورد و چون اين دو تا خيلي از هم بدشون ميومد وقتي که يکيشون مرد اون يکي از ته دل خنديد! پس نتيجه ميگيريم که خنده دخترا يعني اينکه خواهش ميکنم استدعا دارم يکي بياد مخ من رو بکوبه باش آبگوشت درست کنه!
2-
وقتي که توي يه ماشين تنها دو تا دختر بودند مطمئن باشيد يکيشون پشت فرمونه چون اگر نباشه خوب ماشين راه نميفته ديگه ! خوب دخترا راننده هاي خوبي نيستند و موقع رانندگي 80 درصد حواسشون به رانندگيه که يه وقت اشتباه نکنن.(الان ميگيد پس 20 درصد بقيه کجاست؟ بايد عرض کنم که معمولاً دخترا فقط از 80 درصد حواسشون استفاده ميکنن و به عبارت ديگه همه حواسشون رو هم که جمع کنن ميشه 80 درصد و اون 20 درصد باقي مونده رو هم خدا بشون نداده تا بعداً راحت گول بخورن و عاشق شن و اين طوري نسل بشر منقرض نشه! وگر نه خدا وکيلي اگه يه دختر 100 درصد حواسش جمع باشه اونوقت کي مياد زن من و تو و باباتو عموتو ... شه؟!؟!؟!) خوب پس بايد حواستون رو متمرکز کنيد رو اون يکي دختره و روي مخ اون کار کنيد که نتيجه
بهتري بگيريد
3-
تا يه ماشين ديديد که توش دو تا دختر هستند سريع نريد کنارش و بخوايد شماره بديد به دو دليل:الف:اين روش قديمي شده و در ضمن اگه هم دختري بود که شماره بگيره چون ماشين شما پيکان مدل جواديسمه پس از شما شماره نميگيرن! ب:ممکنه تصادف کنيد چون در اون حالت ماشين هاي ديگه اي هم هستند که همزمان با شما اون ماشين خوشگل رو ديدن و چون اونها هم به روش قديمي عمل ميکنن پس سريع ميخوان خودشونو برسونن بهش و اولين کسي باشن که شماره ميدن و از اونجايي که تجربه نشون داده وقتي يه پسر يه دختر خوشگل ميبينه ديگه مخش از کار ميفته پس اگر شما هم در اون زمان با ماشينتون اونجا باشيد پس احتمال تصادف زياده!بنابراين و با توجه به دو مورد فوق نتيجه ميگيريم که وقتي يه ماشين با دو تا جيگر زنده ديديد بايد سريعاً از محل دور شيد و فاصله رو زياد کنيد
4-
- مهمترين اصل در زدن مخ يه دختر آرامشه.البته ميدونم که ضربان قلب چه بخواي و چه نخواي ميره رو 1000 اما بايد جوري رفتار کنيد که طرف نفهمه شما استرس داريد.حتي الامکان مي تونيد واسه اينکه نشون بديد چقدر آرامش داريد در حال حرکت در ماشين رو باز کنيد و بپريد بيرون و اين نشان دهنده اوج آرامش و ابله بودن شماست!
5-
خيلي وقتا اتفاق ميفته که وقتي يه ماشين رو به عنوان سوژه در نظر ميگيريد در همين حال يه ماشين ديگه هم پيدا ميشه و شما مي مونيد که از اين دو تا ماشين کدومشون رو انتخاب کنيد.راستش اين مشکليه که تا حالا خودمم راه حلي واسش پيدا نکردم ولي خوب شما ميتونيد در اين مواقع خيالتون رو يه کم راحت کنيد از اين بابت که من نويسنده هم سردرگم ميشم چه برسه به شما!
6-
هيچ وقت وقتي که يه ماشين خوشگل ديديد سعي نکنيد که عمليات محيرالعقول انجام بديد و چه ميدونم سرعتو زياد کنيد و لايي بکشيد واينا... چون واقعاً لايي کشيدن يک پيکان سبز رنگ از بين چند تا پژو و پرايد و ماکسيما صحنه چندان خوشايندي نيست و اولين فکري که در اين حالت به ذهن بيننده خطور ميکنه اينه که احتمالاً راننده پيکان از ده اومده!
7-
يه نکته خيلي خيلي مهم رو به خاطر بسپاريد و اون اينکه مطمئن شيد که اون دو نفري که توي ماشين پرايد نشستند و يکي از يکي خوشگل ترند مادر و فرزند نباشند .به هر حال امروزه با پيشرفت علوم و فنون بعضي وقتا مادره از دختره جوون تر ميشه پس حتماً حواستون جمع باشه!
8-
سعي کنيد وقتي يه ماشين خوشگل ديديد صداي ضبط ماشينو زياد نکنيد که کل خيابون برگردن ماشين شما رو نگاه کنند چون ديگه اينکه آدم آهنگ تکنو بذاره و صداشو زياد کنه واقعاً خز و خيل شده و در ضمن اين جوري ممکنه دافيه هم بپره به هر حال اونا دخترن ديگه مثل ما پسرا که نيستن، کارشون حساب و کتاب نداره...
خوب حالا که مراحل بالا رو با دقت بشون توجه کرديد ميرسيم به مرحله اصلي يعني زدن مخ اون خانوم خوشگلا با توجه به اينکه اونا پرايد يا 206 يا چه ميدونم يه ماشين درست و حسابي دارن و شما يه پيکان سبز رنگ و يا فوق فوقش يه پيکان بنفش متاليک که روي داشبوردش از اين سگا هست که کلشون تکون ميخوره!
به نظر شما اين کار شدنيه يا نه؟ اگر من بگم آره باور ميکنيد؟ درسته اين کار شدنيه اما خيلي سخته!
اصلا بابا جان ما توي زانتيا که ميشينيم به زحمت ميريم مخ يه دختره رو که عقب وانت نشسته ميزنيم اونوقت تو با يه پيکان سبز رنگ ميخواي مخ يه دختر جيگر بالا شهري رو بزني؟ برو بابا برو روتو کم کن!!

Thursday, August 24, 2006

DONYAAYEKIRI


DONYAAYEKIRI
Originally uploaded by mehrbod_k.
عجب وضعیتی شده تو این مملکت ها

Saturday, August 19, 2006

Friday, August 18, 2006

اينم آخرش

 Posted by Picasa

Sunday, August 13, 2006

یاد ایامی

Posted by Picasa

Thursday, August 10, 2006

اهلی کردن

راستش را بخواهیدبرای این پست خواستم چیزی بنویسم که مثلاآنچه درذهنم می گذردبه شماهم بگویم. ولی بعددیدم سالها قبل ازمن-آنتوان دوسنت اگزوپه ری-همین حرفهایی که من کلی سعی کردم وآخرهم نتوانستم خوب بگویم راخیلی کامل تروقشنگ ترتوی کتاب ((شهریارکوچولو)) گفته است. به همین خاطربه نظرم رسید به جای اینکه حرفهای مرابخوانید قسمتی ازاین کتاب فوق العاده زیباکه به تازگی برترین کتاب ادبی قرن بیستم فرانسه وهمین طورسومین کتاب پرفروش دنیابعدازانجیل و(کاپیتال-نوشته ی کارل مارکس)شده است رابخوانید.به امیداینکه خوشتان بیاید:
آن وقت بود که سر و کله‌ى روباه پيدا شد. روباه گفت: -سلام. شهريار کوچولو برگ‌شت اما کسى را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام. صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب... شهريار کوچولو گفت: -کى هستى تو؟ عجب خوشگلى! روباه گفت: -يک روباهم من. شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازى کن. نمى‌دانى چه قدر دلم گرفته... روباه گفت: -نمى‌توانم بات بازى کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر. شهريار کوچولو آهى کشيد و گفت: -معذرت مى‌خواهم. اما فکرى کرد و پرسيد: -اهلى کردن يعنى چه؟ روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستى. پى چى مى‌گردى؟ شهريار کوچولو گفت: -پى آدم‌ها مى‌گردم. نگفتى اهلى کردن يعنى چه؟ روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار مى‌کنند. اينش اسباب دلخورى است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش مى‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پى مرغ مى‌کردى؟ شهريار کوچولو گفت: -نَه، پىِ دوست مى‌گردم. اهلى کردن يعنى چى؟ روباه گفت: -يک چيزى است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است. - ايجاد علاقه کردن؟ روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌اى مثل صد هزار پسر بچه‌ى ديگر. نه من هيچ احتياجى به تو دارم نه تو هيچ احتياجى به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلى کردى هر دوتامان به هم احتياج پيدا مى‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ى عالم موجود يگانه‌اى مى‌شوى من واسه تو. شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم مى‌شود. يک گلى هست که گمانم مرا اهلى کرده باشد. روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ى زمين هزار جور چيز مى‌شود ديد. شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ى زمين نيست. روباه که انگار حسابى حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ى ديگر است؟ - آره. - تو آن سياره شکارچى هم هست؟ - نه. - محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟ - نه. روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ى خدا يک پاى بساط لنگ است! اما پى حرفش را گرفت و گفت: -زندگى يک‌نواختى دارم. من مرغ‌ها را شکار مى‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ى مرغ‌ها عين همند همه‌ى آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ مى‌کند. اما اگر تو منو اهلى کنى انگار که زندگيم را چراغان کرده باشى. آن وقت صداى پايى را مى‌شناسم که باهر صداى پاى ديگر فرق مى‌کند: صداى پاى ديگران مرا وادار مى‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صداى پاى تو مثل نغمه‌اى مرا از سوراخم مى‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را مى‌بينى؟ براى من که نان بخور نيستم گندم چيز بى‌فايده‌اى است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزى نمى‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتى اهليم کردى محشر مى‌شود! گندم که طلايى رنگ است مرا به ياد تو مى‌اندازد و صداى باد را هم که تو گندم‌زار مى‌پيچد دوست خواهم داشت... خاموش شد و مدت درازى شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت مى‌خواهد منو اهلى کن! شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلى مى‌خواهد، اما وقتِ چندانى ندارم. بايد بروم دوستانى پيدا کنم و از کلى چيزها سر در آرم. روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايى که اهلى کند مى‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر براى سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها مى‌خرند. اما چون دکانى نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بى‌دوست... تو اگر دوست مى‌خواهى خب منو اهلى کن! شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟ روباه جواب داد: -بايد خيلى خيلى حوصله کنى. اولش يک خرده دورتر از من مى‌گيرى اين جورى ميان علف‌ها مى‌نشينى. من زير چشمى نگاهت مى‌کنم و تو لام‌تاکام هيچى نمى‌گويى، چون تقصير همه‌ى سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش مى‌توانى هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينى. فرداى آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد. روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودى. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايى من از ساعت سه تو دلم قند آب مى‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادى و خوشبختى مى‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا مى‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختى را مى‌فهمم! اما اگر تو وقت و بى وقت بيايى من از کجا بدانم چه ساعتى بايد دلم را براى ديدارت آماده کنم؟... هر چيزى براى خودش قاعده‌اى دارد. شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنى چه؟ روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايى است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزى است که باعث مى‌شود فلان روز با باقى روزها و فلان ساعت با باقى ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچى‌هاى ما ميان خودشان رسمى دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهاى ده مى‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: براى خودم گردش‌کنان مى‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچى‌ها وقت و بى وقت مى‌رقصيدند همه‌ى روزها شبيه هم مى‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتى نداشتم. به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلى کرد. لحظه‌ى جدايى که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمى‌توانم جلو اشکم را بگيرم. شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمى‌خواستم، خودت خواستى اهليت کنم. روباه گفت: همين طور است. شهريار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازير مى‌شود! روباه گفت: همين طور است. -پس اين ماجرا فايده‌اى به حال تو نداشته. روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم. بعد گفت: برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمى که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع مى‌کنيم و من به عنوان هديه رازى را به‌ات مى‌گويم. شهريار کوچولو بار ديگر به تماشاى گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنى به گل من نمى‌مانيد و هنوز هيچى نيستيد. نه کسى شما را اهلى کرده نه شما کسى را. درست همان جورى هستيد که روباه من بود: روباهى بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ى عالم تک است. گل‌ها حسابى از رو رفتند. شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالى هستيد. براى‌تان نمى‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر مى‌بيند مثل شما. اما او به تنهايى از همه‌ى شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايى که مى‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پاى گِلِه‌گزارى‌ها يا خودنمايى‌ها و حتا گاهى پاى بُغ کردن و هيچى نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است. و برگشت پيش روباه. گفت: خدانگه‌دار! روباه گفت: خدانگه‌دار!... و اما رازى که گفتم خيلى ساده است: جز با دل هيچى را چنان که بايد نمى‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمى‌بيند. شهريار کوچولو براى آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمى‌بيند. - ارزش گل تو به قدرِ عمرى است که به پاش صرف کرده‌اى. شهريار کوچولو براى آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمرى است که به پاش صرف کرده‌ام. روباه گفت: انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنى. تو تا زنده‌اى نسبت به چيزى که اهلى کرده‌اى مسئولى. تو مسئول گُلِتى... شهريار کوچولو براى آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم. ... شایدفهمیدن معنی اهلی کردن باخواندن شهریارکوچولوازخیلی چیزای دیگه مهمتر باشه. اونوقت آدمابهترهوای هم ودارن. حالا هممون درهرجایی می تونیم به فکراهلی کردن باشیم .حتی درجامعه ای که درآن: دهانت رامی بویند مباداگفته باشی دوستت دارم (تمام شعرهاوترجمه ی شهریارکوچولواززنده یادشاملو بود-)

Friday, July 14, 2006

هيچ اکبري به قدر تو اکبر نميشود

اوس پیمان جان عزیز و گرامی
سلام
مدتی بود که میخواستم جواب نوشته شما رو در رابطه با آقای گنجی و یا به قول شما استاد بنویسم
هرچند که گرفتاریهای روزمره زندگی اجازه این کار رو به من نداد
تا اینکه شعر قشنگ یک استاد دیگه رو خوندم و دیدم جوابی رو که من میخواستم به نثر برای شما بنویسم هادی خرسندی عزیز به نظم کشیدند
هيچ اکبري به قدر تو اکبر نميشود
هيچ اکبري به قدر تو اکبر نميشود
نابرده رنج گنج ميسر نميشود
گويند خاتمي ي ِ دگر کرده قد علم
اين حرف ها دومرتبه باور نميشود!
هر روز يک مصاحبه، هر روز يک نشست
سرباز پير خسته ز سنگر نميشود
اما اگر که اين تب بالا عرق کند
آيا اميد و يأس برابر نميشود؟
گيرم که قانعست به يک گل بهار ما
اما کجا گليست که پرپر نميشود
از تخته گاز رفتن اکبر دلت خوشست
تضمين ولي کجاست که پنچر نميشود؟
نهضت کجا و راه کجا و هدف کجاست؟
با يکنفر رهائي کشور نميشود
نوعي دهن کجيست گمانم، وگرنه کس
تنها، حريف آنهمه لشکر نميشود
رو کم کني، نهايت دعواي شخصي است
خوش، شخص ثالثي ست که منتر نميشود
در کشوري که مشکل اصلي گرسنگيست
مس ها ز اعتصاب غذا زر نميشود
هادي دوباره فحشخورت را مَلَس بکن
ايميل خويش را بده اينجا و بس بکن
منم میل آقای خورسندی رو اینجا میذارم اگه دوست داشتی خودت باش در تماس باش
hadi_khorsandi@hotmail.com

Wednesday, July 12, 2006

افسوس گذشته ها

سلام
امشب داشتم نوشته های سالهای قبل رو نگاه میکردم . سالهای
دبیرستان . دقیقا 12 سال پیش
اون موقع هم سن و سالهای من یا بهتر بگم هم دوره ایهای من یا فقط به فکر درس و دانشگاه بودن و یا به شدت جذب بسیج و
مسلمون بازی و یا به فکر عشق و عشقبازی و خانوم بازی و انواع بازیهای دیگه
این وسط من مونده بودم که داشتم دست و پا میزدم بین تمام اینها
به هر حال اون موقع جذب هر کدوم از گروههای بالا میشدم نمیتونستم عشقم رو به شاملو و نادر پور کتمان کنم
امشب وقتی داشتم دفترم رو ورق میزدم به شعر زیر رسیدم . شعری که از بین شعرهای نادرپور واقعا دوستش داشتم و دارم

شعر خدا

ابليس ، اي خداي بدي ها !‌ تو شاعري

من بارها به شاعريت رشك برده ام

شاعر تويي كه اين همه شعر آفريده اي

غافل منم كه اين همه افسوس خورده ام

عشق و قمار شعر خدا نيست ، شعر تست

هرگز كسي به شعر تو بي اعتنا نماند

غير از خدا كه هيچ يك از اين دو را نخواست

در عشق و در قمار كسي پارسا نماند

زن شعر تست با همه مردم فريبي اش

زن شعر تست با همه شور آفريدنش

آواز و مي كه زاده ي طبع خدا نبود

اين خوردنش حرام شد ، آن يك شنيدنش

در بوسه و نگاه تو شادي نهفته اي

در مستي و گناه تو لذت نهاده ا ي

بر هر كه در بهشت خدايي طمع نبست

دروازه ي بهشت زمين را گشاده ا ي

اما اگر تو شعر فراوان سروده اي

شعر خدا يكي است ، ولي شاهكار اوست

شعر خدا غم است ، غم دلنشين و بس

آري ، غمي كه معجزه ي آشكار اوست

دانم چه شعرها كه تو گفتي و او نگفت

يا از تو بيش گفت و نهان كرد نام را

اما اگر خدا و ترا پيش هم نهند

آيا تو خود كدام پسندي ، كدام را ؟